هیچ شباهتی به یوسف نبی ندارم؛

نه رسولم...؛

نه زیبایم...؛
...
نه عزیز کرده ام...؛

نه چشم به راهی دارم...؛

فقط

در چاه افتاده ام...

 



 

شاید اشکها قبلاً برای نبود محبت بود...

حالا وقتی عادت به بی مهری کنی ، محبت که ببینی اشک میریزی !




پرسید از من سیگارت را ترک کردی!؟


گفتم: نه، کبریت را ترک کردم!

سیگار را با سیگار روشن می کنم ... !

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ***دختـــــــر آبادانی***  | 



                       

 

کوله بارم را از خانه ای نا امن به دوش کشیدم و آمدم به جایی که بتوانم حرفهایم را

بدون ترس از دیگران بزنم. .

حرفهایی که اگر بمانند عقده میشوند و دل را می میرانند…

زین پس اینجا چاهی است که سر در آن فرو خواهم برد و اشک خواهم ریخت...

اینجا چاهیست برای گریستن …

در این مکان فقط برای دل خود مینویسم نه برای شخصی خاص...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ***دختـــــــر آبادانی***  | 



 

وقتی تماما تاریک هستی و در این تاریکی در زخم و خون خودت می غلطی هر نسیم و هر نور و هر حضوری و هر پنجره ای که گشاده می شود آزارت می دهد ...

باور کن آن جنان با تاریکی و تنهایی آمیخته ام که نمی دانم من جزی از آنم یا او من است!!! پس تمام پنجره ها را رو به من ببند ... تمام پنجره ها و منفذ ها را بر من حرام کن ... بگذار در داغ تنهایی ام ذوب شوم ... بگذار این بغض بی امان را آن قدر با اشک هجی کنم که دیگر نباشد یا شاید هم نباشم ... مهم نیست ... حجم بودن آن قدر سنگین است که این ذوب شدن را ترجیح می دهم ...

تمام پنجره ها را ببند ... من از نور،از نسیم ... من از من خسته ام!

 

پ.ن: لطفا دیگر این جا را نخوانید... من می نویسم اما شما نخوانید! چون مهمل می نویسم ... گفتید! گفتم خودم هم می دانم! اما من فقط مهمل نوشتن می دانم! شما که مهمل خواندن نمی دانید!!!

پ.ن: چه تلخ که احساس می کنم عطف به ماسبق خواهد شد و کسی موعظه ام خواهد کرد و کسی نگرانی بیش از حد  بهش دست خواهد داد و یه سری چیزها و یه سری کارهای کودکانه تکرار خواهد شد...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ***دختـــــــر آبادانی***  | 



 

 

 

مهربانم، ای خوب!

یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که این جا
بین آدم هایی، که همه سرد و غریبند با تو
تک و تنها، به تو می اندیشد
و کمی،
دلش از دوری تو دلگیر است....
مهربانم، ای خوب!
یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که چشمش ،
به رهت دوخته بر در مانده
و شب و روز دعایش اینست؛
زیر این سقف بلند، هر کجایی هستی، به سلامت باشی
و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد...
مهربانم، ای خوب! یاد قلبت باشد؛
یک نفر هست که دنیایش را،
همه هستی و رؤیایش را، به شکوفایی احساس تو، پیوند زده
و دلش می خواهد، لحظه ها را با تو، به خدا بسپارد....
مهربانم، ای خوب!
یک نفر هست که با تو
تک و تنها، با تو
پر اندیشه و شعر است!
پر احساس و خیال است و سرور!
مهربانم، ای یار، یاد قلبت باشد؛
یک نفر هست که با تو، به خداوند جهان نزدیک است
و به یادت، هر صبح، گونه سبز اقاقی ها را
از ته قلب و دلش می بوسد
و دعا می کند این بار که تو
با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید شوی
و پر از عاطفه و عشق و امید
به شب معجزه و آبی فردا برسی...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ***دختـــــــر آبادانی***  | 



 

 

 

غزلهاي خُرد و خيس و سُرخ هم
ديگر نمي گويند که تو مي آيي
انگار برهوت تشنه شدن ،
انگار پابرهنه دور شدن ،
انگار براي دلتنگي ها تاريخ مصرف زدن ،
عادت تلخ روزگار ماست
اي دريغ از تمام زندگي
عجب رسم بدآهنگي دارد اين دنيا
که مي آيي
لِه مي شوي
و هيچکسي هم نمي فهمد چقدر مظلومانه
شاعره گمشده شهر خودت بودي...
براي پرنده اي نمي تواني
دانه اي خرج کني...
براي دل شکسته اي
نمي تواني
ياس بپيچي
براي دل زخم خورده خودت هم
نمي تواني
لحظه اي ، دل بسوزاني...
اي لحظه هاي لعنتي
کاش صداقت واژه هاي من را
لگد نمي کرديد
مرا رها کنيد
من دلم را خيلي وقتست
به باد داده ام

...

 

  

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ***دختـــــــر آبادانی***  | 



 

 

 

 

                                                         

مهربانم

دلنشينم
منم، من، عاشقت
آرام باش اي بهترينم
من اينجا مست مستم
مست و بي پروا
شبانگاهان ،منم گرماي عشقت را درون وجودم خواهان
همان شبها كه من مست حضور تو
نياز تو
دو چشم دلنواز تو
خيابان را چو مستان نعره زن طي مي كنم...

 شايد تو را در حاله اي از نور من ديدم
ولي اي كاش مي بودي و من نعره زن از مستي عشق تو را  اينجا باز در كنج قفس رويا نمي چيدم
من امشب وحشي ام ساقي
ز مي ، از عشق، از بازي نامردان اين دنيا
ز بدگويان كه مي گويند در دل من هوسبازم
تازه نميدانند
من دیوانه ام

پي از شب بر سر دارم
آري من مستم .... عطش دارم
عطش عشق تو امشب در دل مي در شراب بي حضور تو وجودم را كمين كرده
كاش امشب ساقي لبهاي تو يا گرمي دستان تو در دل اين مجرم عاشق كمي غوغا به پا مي كرد.
من اينجا كنج زندان پر عطش ،پر عشق، يا ديوانه ام اين را نمي دانم
فقط ميدانم اي تنها حضور بي حضور
اي كه آغشته به تو دستان افكارم
در اين دنياي پر رنگ و رياي بي نفس، بي عشق، بي پرواز
با دل با نفس با عشق با پرواز
تو را من

 دوست ميدارم...

 

 

                                                        

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ***دختـــــــر آبادانی*** 



 

این منم عاشق ترین معشوقها

شهرزاد بی شهریار شبهای دلتنگی تو

تجسم تلخی از قصه های زندگی تو

تندیسی از معشوق از دست رفته

از عشق سوخته ...

تعبیری جانسوز از ایام فراق و جدایی

پژواکی از  فریادهای بی صدا که هیچگاه به گوشت نرسیدند

این منم سبوی ننوشیده ی خرد شده به جرم بد مستی های شبانه ی تو

این منم ...

شهرزاد...

 ترنم باران در بغض نشسته در صدای تو  که قطره

قطره در گونه هایت جاری شده ام  در فراق خودم

بادلی تاول خورده  از  سوزش عشق

با دیدگانی پر از حسرت از بدرقه ی گامهای تو در هنگام رفتن و آمدن های پر شمارت

این منم در آسمان نگاه تو

هراسان از هراسهای بی زوال تو

قربانی  جنگهای بی پایان تو و چشم به راه باز آمدنت

این  منم...

که آغو شم را به و سعت عشق گشوده ام

درانتظارحس نفسهایت ازنزدیک

ای همه آرامشم پریشانت نبینم..

چون  شب خاکستری سر درگریبا نت نبینم

تکیه کن بر شانه ام ای شا خه ی نیلوفری رنگ

تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم. 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ***دختـــــــر آبادانی***  | 



 

 

 

من دوستش دارم

اما به کسی نخواهم گفت

حتی خودش...

یک روز شاید برای همیشه بروم

یک روز شاید برای همیشه در خاطرم باشی

و من هرگز کلمه­ای را بر زبان نخواهم آورد

هیچ یک از آن کلمات عاشقانه را که مردمان روزانه بارها بر زبان می­آورند؛ نخواهم گفت

شاید هیچ وقت نفهمی وقتی که مست بودی بوسیدمت

شاید هیچ وقت نفهمی آن شاخه­ی گل رز وحشی از کجا آمدست

و نگاه­های پر از اضطرابم را که با گریز به چشمانت می­دوزم

و هرگز آن شب را به یاد نخواهی آورد

هرگز...

و من...

و من دیگر شاخه­ی گل رز وحشی دیگری را نخواهم چید

و بوسه­ای بر پیشانی هیچ صورتی....

هنوز هم جوشش خون را درون رگ­هایم حس می­کنم

و هر روز تار و پود قلبم تنگ­تر می­شود

و بغض گلویم را می­فشارد بی­آنکه جرات کنم بگریم

کاش یک بار به تو می­گفتم که چقدر دوستت دارم

فقط یک بار....

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ***دختـــــــر آبادانی*** 



  من و

               شب و

                          تنهایی و

                                     تاریکی و

                                           یک شمع روشن

                                                             خدایا!

                                                                   نکند بادی بیاید

TinyPic image

 

 

 

 

تو همان عابری هستی

که خزان دلم را با گامهایت

بهار عشق کردی

تو تکرار بارانی

و نگاهت تابلوی قشنگ شبی زیباست

که مرا می خواند

به که باید گفت  :

" دلم آواره توست "

 

 

 

 

 

 

 

 

از یک نمای نزدیکتر

امروز

دلم برای خودم سوخت

خیلی که بخواهم حاشیه نروم...

تازه رسیدم به جایی که تصویر خوابم هم برفک دارد

رسیدن یا نرسیدن

یعنی من

دور نمی زنم

شما چه می دانید؟

گاهی

منفورترین کلاغها هم

گوش خراش ترین آوازشان را با خدا

به جای نماز معامله می کنند

بدون شک خدای من

با همه ی شماها فرق دارد...

 

 

 

TinyPic image

 

 

 

 

 

 

 

رقصم گرفته بود...

 

مثل درختی در باد

آنجا کسی نبود

غیر از من و

خیال و

تنهایی

 

رقصم گرفته بود

پیرانه سر

دیوانه وار

تنها

 

و

تنها

رقصیدم

...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ***دختـــــــر آبادانی***  |